روزانه هاي ما
سلام گل پسريهاااااا اميدوارم كه سلامت باشين كه بيشترين آرزوي من براي شما دو برادر فقط و فقط سلامتيتون و خوشبختيتونه .اين چند روزه با بزرگتر شدن ارميا منم فعالتر شدم و ميبرمتون گردش كه ارميا يه وقتايي نق و نوقي ميكنه خسته ميشه يا هم اينكه بايد بغل باشه كه بچه ام بغلي شد و رفت .پارك رفتن كه كار هر روز ما شده هر كسي هر از گاهي هم بياد ما رو ببينه دوزاريش ميوفته كه ما كلا بخاطر اين اميرحسين شيطون بايد هر روز رو بريم .اما با بزرگتر شدن شما كار من داره زياد ميشه و چندين برابر سخت تــــــــــر بدليل اينكه سيامك عزيزم نيست و هر وقت هم مياد بيچاره كم نميزاره اما به هر حال كمبــــــــــودش شديدا احساس ميشه اما تقدير اينه وقتي كارش تهران نيست ما بايد با اين شرايط خودمون رو بيشتر وفق بديم .از تو بگم اميرحسين كه خيلي انرژي داري همون جور كه توي پستهاي قبل هم بارها گفتم انرژيت زياده اينو ميگم يه وقت وقتي بزرگ شدي و اين وبلاگ در اين دنياي مجازي موجود بود و خودت هم ايشالا بچه دار شي و بچه ات شيطون بود پيش خودت نگي اين به كي رفته
به راحتي تشخيص بدي به باباش رفته
نميدونم براي اينكه حرف گوش كن شي و دست از نافرماني برداري چيكار كنم ديگه چه راههايي پيش بگيرمممممممم 4 جلسه مشاور كه رفتيم كارهايي رو كه گفته داريم انجام ميديم يه وقتايي هم بيخيال ميشم از بس اذيتم ميكني من دارم از خودمـــــــــــــ برات مايه ميزارم به خودم اصلا فكر نميكنم كارم شده رسيدگي به تو و ارميا .البته ارميا كه فعلا كوچولوهه تمام حواسمون فقط به توهه اما تو كمك نميكني گوش نميكني برات حرفهاي تكراري من عادي شده از بس باهات سر هر مسئله ايي صحبت ميكنم خسته شدمممم .شيطونيهات رو كاري ندارم اونا رو ميگم عاديه مخصوصا كه تو پسري اما اينكه سه سال گذاشتم مهد هيچي ياد نگرفتي زبان و فرانسه رو نميگما ياد نگرفتي نقاشي بكشي منم فك ميكردم اين نقاشيها كارهاي خودته .اذيت ميشم كه فرستادمت مدرسه سعادت آباد به اصطلاح درجه يك اونم سه سال متوالي الان ميبينم هيچ به هيچ تازه دارم تو خونه باهات كار ميكنم تا نقاشي بكشي و خلاقيت كار ميكنيم كلاس هم گذاشتمت و يه مسئله خيلي بزرگ كه داري اينه كه همه چي رو به بازي گرفتي و بايد باهات دعوا كنم تا كارهات رو انجام بدي اينم شانس منه ديگه .
خوب ديگه بگذريم

در راه رفتن به مقصد هميشگيمون پاركـــــــــــــــــــ

در خونه مادر شوهر گرامي
***********************************************************
حالا عكسهاي ديشب رفتيم فست فود با عمه




حالا ارميا كه پسرم اينقدر مهربون و صبوره تا داداش اميرحسين بره راحت بازي كنه براي خودش اما امروز خسته بودي اول اينكه قرار بود امروز بموني پيش عمه تا من اميرحسين رو ببرم موسسه موسيقي كه يهو عمو حميد اومد خونمون و گفت كه ميخواد با عمه بره خيابون شيراز كاشي ببينن و نميتونه. برنامه بهم خورد در دقايق آخر تو رو حاضر كردم و گذاشتمت تو كرير و رفتيم موسسه پارس كه يادم رفت دوربين ببرم از بس عجله ايي شد . تو ماشين خوابت برد اما چون ميخواستم اميرحسين رو ببرم سر كلاس بيدار شدي و از ساعت 12.30 تا ساعت 1.30 پيشم بودي و عمه و عمو حميد كارشون تموم شد اومدن تو رو بردن خونه.عصر كه شد اميرحسين گفت بريم پارك و از همون اولش حالتت خوب نبود و نق ميزدي و تو كالسكه نمينشستي و حتي تو پارك كلا بغلم بودي با كلي اصرار اميرحسين راضي شد و از پارك كه اومديم بيرون بعد رفتم شهروند نون باگت بخرم اونجا يه ذرت فروشي بود اميرحسين پاشو كرد تو يه كفششششش ذرت ميخوام ermia تو هم بد جور گريه كردي از يه چيزي ناراحت بودي و اذيت ميشدي فك كنم دندونت داره اذيتت ميكنه، كلافه شدي. حالا من هرچي به اميرحسين توضيح ميدمممم داره گريه ميكنه بزار يه روز ديگه مگه قانع ميشد كو گوش شنوااااااا .بالاخره اميرحسين ذرتشو گرفت و راهي شديم الانم دارم از خسته گي ميميرم كار خونه، غذا، اميرحسين رو ببر و بيار .به قول يكي از دوستام بشور بساب بپز چقد سخته مادر شدن
يه چندتا عكسهاي ermia كه از خش خش نايلون خوشش مياد


در آخر يه عكس از من و ارميا كه اميرحسين بدون اينكه من متوجه بشم ازمون انداخته


روزانه هاي ما
